محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2019

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آمد و سلام گفت . عمر گفت : « كيستى ؟ » عنزى نام خويش بگفت . عمر گفت : « خوش نيامدى و ناسزاوار آمدى » گفت : « خوش آمد از خداست و سزاوارى ، بى سزاوارى » سه بار مرد عنزى پيش عمر آمد كه به دو چنين مىگفت و او چنان جواب ميداد . و چون روز چهارم پيش عمر آمد به دو گفت : « بر اميرت چه اعتراض دارى ؟ » گفت : « شصت پسر از فرزندان دهقانان را براى خويش برگزيده و كنيزى دارد بنام عقيله كه چاشت يك سينى مىخورد و شام يك سينى مىخورد و هيچكس از ما توان اين كار ندارد ، دو جريب زمين دارد و دو آبكش ، كار بصره را به زياد بن ابى سفيان سپرده - و چنان بود كه كارهاى بصره با زياد بود - و يك هزار به حطيئه بخشيده است » عمر همهء گفته هاى او را نوشت و پيش ابو موسى فرستاد و چون بيامد چند روز او را نپذيرفت ، آنگاه او را پيش خواند و ضبة بن محصن را نيز پيش خواند و مكتوب را به دو داد و گفت : « آنچه را نوشته‌ام بخوان . » و او شصت پسر را كه براى خودش گرفته بود خواند . ابو موسى گفت : « آنها را به من نمودند كه فديهء خوب داشتند ، به فديه دادمشان و فديه را گرفتم و ميان مسلمانان تقسيم كردم . » ضبه گفت : « به خدا دروغ نمىگويد ، من نيز دروغ نگفتم . » آنگاه گفت : « دو جريب زمين دارد » ابو موسى گفت : « يك جريب از آن كسان من است كه قوتشان را از آنجا مىدهم و يك جريب ديگر از آن مسلمانان است و به تصرف آنهاست و روزى از آنجا